یه دختر خودساخته

:)

لطفاً با عشق وارد شوید :)

۶ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام :)

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق :)

 

من یک پرستارم :)

البته از نوع دانشجوش:)

بیمارستان جای قشنگی نیست اما میشه قشنگش کرد :)

این مدت افراد زیادی رو دیدم ...از مریض گرفته تا پرستار و دکتر و ...

امروز یک شیف کاری با چند تا از پرستارها داشتیم ...

با خودم گفتم خدایا اگر قراره همچین پرستارهایی بشم هیچ وقت من رو پرستار نکن:(

آخه مگه میشه مریضت کلی کار داشته باشه و فقط گوشی دستت باشه...

ناگفته نماند که همه جا خوب و بد هست و هستن پرستارهایی که انواع واریس و کمردرد گرفتن و یا در این مسیر جونشون رو دادن و شهید شدن اما امروز به شدت اعصابم بهم ریخت...

من برای آموزش رفته بودم و دوست داشتم هر اندک کاری که بلدم برای بیمارها انجام بدم ،سر هر مریضی که می‌رفتم همه از پرستارهای این شیفت ناراضی بودن ...دوست داشتم سر همه‌ی پرستارهایی بخش داد بزنم و بگم بس کنید پس وجدانتان کجا رفته ...اما بغضی گلوم رو گرفته بود...

با خودم میگفتم مگر میشه پرستار باشی و نگران حال مریضت نباشی ...

آره میشه وقتی عاشق نباشی :(

پرستاری شغل سختی است خیلی خیلی سخت ...ولی وقتی هرچه که در توانت باشه برای بیمارت انجام بدی میشه لذت بخش ترین کار دنیا :)

وقتی میشی وسیله‌ی خدا برای بهتر کردن حال آدم ها :)

من امروز بیشتر عاشق پرستاری شدم :)

چون به خودم قول دادم پرستاری باشم که هم خدا و هم مریضم از من راضی باشه :)

برای من تشکر مریضی که بدحاله و تلاشی برای حال خوبش کردم برای دلخوشی یک عمرم کافیست:)

من به خودم و خدای خودم قول دادم همدم و همدرد مریض هام باشم ،دردهاشون دردهام باشه و هیچ وقت کاری که میکنم رو با پول قیاس نکنم ...

من به خودم قول دادم یک پرستار باشم ...از نوع عاشقش:)

از نوع وظیفه‌شناسش...

از نوعی که خدا وقتی نگام می کنه لبخند رضایت داشته باشه:)

من صبورتر شدم :)

من عاشق تر شدم :)

و همه‌ی این ها از وقتیه‌ که پرستار شدم :)

 

 

زهرا :یه دختر خودساخته:)

 

قورباغه‌ت رو قورت بده:)

۶ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام از سال جدید :)

سلام از رمضان مبارک :)

ماه بندگی و عاشقی :)

اصلا دوست ندارم اینقدر زود داره میگذره کاش میشد تو این ماه متوقف شد :)

امروز یه کاری رو انجام دادم که مدتها تو فکرش بودم...

به قول معروف یه قورباغه قورت دادم:)

چون که در سال جدید به خودم قول دادم تا حد امکان نمازامو اول وقت بخونم و از اونجایی که وقت هایی که بیمارستان می‌رفتیم تایم نماز ظهر تموم میشد من همیشه نماز ظهرم رو با تاخیر می‌خوندم ...اما امروز که اولین روز رفتن به بیمارستان تو سال جدید بود به خودم قول دادم برم و این قورباغه رو قورت بدم :)

خلاصه از خونه جانماز بردم تا اگه نمازخانه بیمارستان باز نبود یه جایه دیگه بخونم ...

و همون طور هم شد ...

همین که رسیدم وقت نماز بود و رفتم در نمازخونه رو باز کنم که یه آغایی گفت بله :/

گفتم اومدم نماز ،باز نمیشه ...

و گفتش اینجا کسی نماز نمی‌خونه اگه باز باشه میخوابن:/

هیچی دیگه ترجیح دادم سکوت کنم و  به راهم ادامه دادم و سمت رختکن دانشجویی رفتم ...

ای بابا رختکن از همیشه شلوغ تر بود ولی اینجا تنها مکانیه‌ که حق دانشجوه :)

یه رختکن تنگ و تاریک وبا کمدهای زنگ زده :/

دوستامم اومدن و شلوغ تر شد و هی شیطونه می‌گفت اینجا ...جلوی این همه آدم میخوای نماز بخونی...الان میگن چه ریا کاره...این نمازو یکم دیر بخونی نمیشه :/

خلاصه ذهنم پر بود از نجواهای شیطون ...

کیفمو باز کردم جانمازم رو دیدم انگاری منو صدا میکرد :)

گوشیم رو در آوردم و با قطب نما قبله رو یافتم :) 

بعدش دیگه فکر نکردم و جانمازم رو پهن کردم و بسم الله...

درسته جای نمازم تنگ بود و خواندن نماز رو زمین سفت رو تا حالا تجربه نکرده بودم 

ولی من خیلی خوشحال شدم :)

من یه قورباغه قورت دادم:)

 

 

 

زهرا یه دختر خودساخته:)

 

 

آخرین نفس های ۱۴۰۰:)

۲ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام :)

اینجابرای من ،امن ترین کنج جهان برای نوشتن است...

بدون قضاوت شدن...

به رسم همیشگی بنویسم تا برای آیندگان خودم به یادگار بمونه:)

از امسال اگر بگویم ...

امسال اتفاق های جدیدتر و تجربه های جالبی به دست آوردم...

اتفاق هایی افتاد و با آدم هایی برخورد داشتم که باعث شد به خودم بیام و بیشتر خودم رو بشناسم...

فک میکنم امسال نسبت به سالهای قبل کمتر گریه کردم :)

و با وجود تجربه‌هایی که واقعا درمانده و ناتوان بودم در مقابلش اما خدا همیشه بود و من راحتتر گذروندم:)

من خیلی اهل نوشتن دقیق و هدف گذاری نیستم ...برخلاف اینکه اصولاً میگن باید هدفاتو واضح و دقیق بگی ،اما من اینطوری دوست ندارم:)

اینم از تجربیات مفید امسال که به یه شناخت های نسبی از خودم رسیدم مثل همین قضیه‌ی هدف گذاری ...و مسئله‌ی پاکسازی که این اواخر باهاش آشنا شدم و خیلی تجربه‌ی خوبی بودم ...

من اصولاً از مناسبت هایی مثل نوروز و شب یلدا و سیزده بدر و امثال اینها خیلی خوشم نمیاد 😁 یه جوری حس غمگینی برام داره نمی‌دونم چرا :) ولی عاشق مناسبت های مذهبی و عیدهاشم :) خلاصه این هارو میگذرونیم به لطف خدا ...

دیگه چی بگم 🤔

:)

آرزوی سلامتی و تندرستی برای همگی ... ان‌شاءالله یه سالی باشه که هر لحظه‌ش خدا ازمون راضی باشه :)

خدایا کمکم کن همونطوری باشم که تو میخوای :)

فعلا خداحافظ تا سال بعد:)

 

 

زهرا:یه دختر خودساخته :)

روزهای تاریک...

۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام :)

زندگی همیشه قرار نیس  بر وفق مرادت باشه..‌‌.

قرار نیس همیشه بخندی...

روزایی هستن که نای ادامه دادن نداری...

انگار که بریدی ...خسته شدی ...

شاید الان اوضاع خوب نباشه...و خیلی بهم ریختم ...

اما توی تاریک ترین روزها ...سخت ترین لحظه های زندگیم همیشه امیدوار موندم..‌‌‌ 

یه امیدی که نمی‌دونم از کجا میاد اما در بدترین وضعیت و حال هم منو تنهانمی‌ذاره...

مطمئنم این امید از سمت خودشه و همین امید منو سرپا نگه داشته :)

یه روزی همین امید موفقم خواهد کرد چون نمی‌ذاره که تسلیم بشم با وجود همه ی سختی ها...

راهش هرچی باشه با همین امید پیداش می‌کنم ...هرچند خسته شدم ولی می‌دونم همه چی درست میشه ...همه چی ‌.‌..به وقتش:)

 

 

این روزا هم خاطره میشه فقط تسلیم نشو دختر خودساخته‌ی من :)

 

 

زهرا :یه دختر خودساخته:)

 

 

 

 

 

راهش رو پیدا کن...

۲ نظر

اگه هزار بار هم خسته شدی...

اگه هزار بار هم شکست خوردی...

اگه هزار بار هم نتیجه نگرفتی...

اگه هزار بار هم نا امید شدی...

درمانده شدی...

به آخرش رسیدی...

کم آوردی...

و...

بلند شو و راهش رو پیدا کن ...

یه روز همه چی درست میشه...

من مطمئنم 

مطمئن

 

:)

 

 

زهرا یه دختر خودساخته:)

 

 

 

 

 

 

اولین پاکسازی :)

۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم:)

سلام سلام 🙃

اینجانب امتحاناتم تمام شد و خواستم دوباره نوایی به وبلاگ دهم :)

حس می‌کنم بیان کمی تغییر کرده🤔 

بگذریم :)

مدتهاس که به فکر پاکسازیم ولی واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم اما بلاخره دلو به دریا زدم و شروع کردم و دیروز و امروز هم تا همین لحظه مشغول پاکسازی بودم و خیلی از وسایلی که مدتهاس نمی‌تونستم ازشون دل بکنم از خودم دور کردم 😁

تجربه‌ی خوبی بود و فکر می‌کنم به دفعات بیشتری از پاکسازی احتیاج داشته باشم ...یه حس سبک شدن و دل کندن از وسیله هایی که بهش احتیاجی نداری ...خیلی هاشون واقعا کاربردی برام نداشتن و با دور ریختنشون حس سبکی دارم :)

دوس دارم مدتها روی این موضوع کار کنم ...و هر چیزی که لازم ندارم رو دور کنم و مثل قبل دیگه اجازه‌ی ورود هر چیزی رو ندم ...چیزهایی رو دور ریختم که سالها برام استفاده‌ای نداشتن...همه چیز نسبت به قبل خلوت تر شده :)

کمد لباسهام ...کتابها ...جزوه‌ها ...خرت و پرت هام و خیلی چیزهای دیگه ...اما این تازه اولشه :)

اونقدر به این موضوع علاقه مند شدم که می‌خوام به عنوان سبک رسمی زندگیم معرفیش کنم :)

دور کردن وسایل بی استفاده فقط یک بخشه قضیه‌س ...باید از این به بعد روی ورودی ها هم کنترل ویژه‌ای داشته باشم :)

فعلا قدم اول لذت بخش بود و ان‌شاءالله قدم های بعدی در زمینه پاکسازی رو هم با مطالعه و آگاهی بیشتر در این زمینه برمیدارم:) 

اینجا حتما از روند پاکسازی بیشتر صحبت می‌کنم ان‌شاءالله:)

 

فعلا خداحافظ:)

 

زهرا: یه دختر خودساخته:)

 

از یک شب زمستانی:)

۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم:)

سلام سلام 🙃

کمی بنویسیم که علایم حیاتی وبلاگ حفظ شود :)

این روز ها سخت درگیر امتحاناتم و  تقریبا نصفش مونده :)

ان‌شاءالله به خوبی و خوشی این ترم رو هم تحویل بدیم:)

وسط درس خوندن بودم که یاد گذشته افتادم ...گذشته هایی که هیچ وقت فراموش نمیشن ...یاد لحظه های افتادم که هیچ وقت فکر نمیکردم بگذره...تموم بشه...ولی تموم شدن و رفتن...گذشتن و حل شدن ...یاد شب هایی افتادم که شب ها زیر پتو با گریه های بی صدا خوابم میبرد:(

یاد روزهایی که پر از نگرانی و استرس و تنش بودم ...منی که تازه به دوران نوجوانی پاگذاشته بودم و درگیر مشکلاتی شده بودم که برام ناشناخته ترین بود ...

مثل یک گمشده ...بی پناه و درمانده :(

وسط همه‌ی تاریکی ها و سردرگمی ها نقطه‌ی امیدی دیدم که به سمتش رفتم :)

و تمام جهت زندگی من رو عوض کرد:)

وارد مسیری شدم که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم ...

ولی انگار همه چیز حساب شده و برنامه‌ ریزی شده بود...

تموم اون لحظه‌ها و شب های تاریک رو باید تجربه میکردم ...تموم اون اشک ها باید ریخته می‌شد ...تا لایق دیدن این مسیر بشم:)

بعد از اون روزها دیگه هیچ اتفاقی نتونست من رو به اندازه‌ی اون موقع اذیت بکنه:)

هر اتفاقی که افتاد میگفتم من سخت تر از این رو هم گذروندم:)

و این بار همه چیز فرق میکرد...

چون من اینبار کنار تو قدم برمیداشتم و از هیچ چیز نمیترسیدم:)

 

 

 

زهرا:یه دختر خودساخته:)

 

از کم شروع کن:)

۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام :)

امروز بعد از مدت ها خودم رو متقاعد کردم که یه کاری در راستای حال بهترم انجام بدم:)

حدود یک سال و نیمی میشه که اینستا رو داشتم و هر روز تایم زیادی رو اونجا صرف می‌کردم شاید در این مدت روزی نبوده که سراغش نرفته باشم...

قبلا هم چند بار خواستم حذفش کنم اما باز می‌گفتم که میشه استفاده‌ی مفید هم ازش کرد ...اما وقتی بهش فکر کردم دیدم که بیشتر برای من جنبه‌ی گذر وقت رو داشت ...یا فرار از انجام کارهای مهمتر ...

خلاصه بعد از مدت ها امروز حذفش کردم:) و از این بابت خوشحالم 🙂

خیلی وقته از هدف گذاری دور شدم ...

فک کنم این مدت که حاله روحیم گرفته بود به خاطر همین وقت هایی بود که اینستا ازم می‌گرفت:)

+یه نکته‌ای هست که میگن وقتی می‌خواید کاری انجام بدین و مغزتون مقاومت می‌کنه باید مغز رو گول زد:)

من هم امروز به مغزم گفتم که فعلا یه ماه آزمایشی حذفش می‌کنم ببینم حالم بهتر میشه یانه:)

خلاصه اونم رضایت داد :)

خدایی خیلی بد معتادش شدم همش میام سراغ گوشی و ناخودآگاه دستم میره سمت جای خالیش 😁

واقعا حس می‌کنم‌ زمانم برکتش بیشتر شده و الکی نمیگذره:)

ان‌شاءالله که خدا خودش کمک کنه که این تصمیم پایدار باشه :)

 

 

زهرا:یه دختر خودساخته

 

آخرین روز:)

۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام سلام:)

امروز آخرین روز کاری این ترم توی  بیمارستان بود :)

انگار همین دیروز بود اومدم از روز اول بیمارستان پست نوشتم...

فک کنم از همین الان داره دلم تنگ میشه برای حال و هواش:,)

به هر حال هر چیزی یه روز تموم میشه ولی مهم اینه ‌‌‌‌‌‌که اثراتش برات مفید باشه...

به عنوان اولین تجربه پر از اتفاق های شیرین و تلخ بود و همراه با استرس :)

با آدم های زیادی برخورد داشتم و افراد زیادی رو دیدم از انواع و اقسام مختلف...

بیمارستان یک آدم واقعا صبور می‌خواد ...البته اگر علم زیادی داشته باشی کار کردن خیلی لذت بخش تر میشه ...اوایل کار خیلی سخته اما کم کم یاد میگیری که باید چه کنی:)

از لحظه های خوبش که شادی وصف ناپذیری نصیبمون میشد رگ گیری های موفق بود :) البته از لحظات بدش هم تشنج یه دختر خانوم بود که برای اولین بار با یه شرایط حاد روبه‌رو شدیم ...

ان‌شاءالله همه چی ختم به خیر بشه:)

+این عکس هم بمونه یادگاری از طلوع آفتاب ۶دی ۱۴۰۰از پنجره‌ی نه چندان تمیز بیمارستان :)

 

زهرا:یه دختر خودساخته:)

 

 

 

 

 

صبور باش:)

۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام :)

شاید لازم بود ...

بعضی اتفاق ها باید بیوفته...

بعضی اتفاق ها دست تو نبوده...بعضی اتفاق ها اومده که بزرگت کنه...

صبور باش مثل همیشه...همه چی به وقتش درست میشه...

خدا:)

تنها واژه‌ای که وقتی کم میارم به ذهنم میرسه:)

خدا همه چیز رو میدونه در حالی که تو از همه چی خبر نداری...

خودش هواتو داره...خودش از درونت از نیتت خبر داره...خوب حالت رو میفهمه:)

همین که اون همه چیز رو می‌دونه کافیه:)

صبر کن :)

خدایا شکرت که هستی...

شکرت که هیچ وقت تنهام نمی‌ذاری ...

لاحول و لا قوه الا بالله:)

قدرتی بالاتر از قدرت خدا نیس ...برای خدا کاری نداره...اما این اتفاق ها باید بیوفته تا رشد کنی...تا بزرگ بشی ...تا قوی بشی:)

پس ادامه بده و به خودش توکل کن:)

مطمئنم روزی میرسه که با خوندن این نوشته ها به یاد این دوران میوفتم و از صبری که کردم خوشحالم :)

صبور باش دختر من که خدا بزرگه:)

توکل برخودت...

 

 

زهرا :یه دختر خودساخته

 

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان